نور الدين عبد الرحمن اسفراينى

126

كاشف الأسرار ( فارسى )

و غايت غايتهاست ، و شريف‌ترين كرامتهاست . اين آن مقامست كه عبارتها را باد ببرد و اشارتها را بسوزد . زبان از گفتن گنگ شود ، چشم از ديدن كور گردد ، گوش از شنيدن كر ماند . عقل سلطان‌وش در پاى اين عقبه از پاى درآيد ، قلاوز راه پى گم كند ، هماى تيزپر و هم در اثير علوّ رفعت اين هوا بسوزد ، شاه‌باز معرفت را در اين عالم پرواز نماند ، علم بجهل بدل شود ، معرفت بانكار ! اين حكايتست كه گفته‌اند : قلم اينجا رسيد ، سر بشكست ! ( 25 ) با سر شوم ! ابجد از دست نتوان داد . ذكر لا إله الّا اللّه قلاوز راه روانست ، بدرقهء راه طالبانست ، حامى خلقانست ، حصن خايفانست ، حافظ مال توانگرانست ، سرمايهء درويشانست ، مرهم جراحت دردمندانست ، گسندهء « 9 » عاشقانست ، مؤنس مشتاقانست ، دواى درد دل مسكينانست ، زنجير شيفتگانست ، شربت مجروحانست ، هم نفس بيدلانست ، آتش دل ديوانگانست ، عطر مجلس انس است ، شراب شوقست ، چراغ كلبهء بيچارگانست ، سماع حلقهء محنت‌زدگانست ، هم خانهء مستمندانست ، هم‌نشين هيچ كسانست ، دوست بىنامانست ، يار بىنشانانست ، كام بىكامانست ، مراد بىمرادانست ، جاذب عطاهاست ، دافع بلاهاست ، مصقلهء دلهاست ، جلاى جانهاست ، غارت‌كنندهء [ عقلست ] ، بباد بردهندهء تمييزست ، آتش در زنندهء حسّ است ، به آب‌اندازندهء وهمست ، باطل‌كنندهء خيالست ، خانه‌برانداز فهم و عقل و علم است ! ( 26 ) چون سرّ اين كلمه بر دلى تجلّى كند ، آتش در مملكت حسّ زند ، سلطنت عقل را بباد بردهد ، آية « لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ » « 18 » در ولايت صاحب خويش بر غير خود خواند بيت : زحمتِ غوغاى شهر بيش نه بينى * چون عَلَم پادشا به شهر درآيد « 20 » چنان كه خداوند ، جلّ جلاله ، مىفرمايد : « قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ » . « 21 »

--> ( 9 ) - گسنده : كشنده L - - ( 18 ) - سورهء 74 ( المدثر ) آيهء 28 - - ( 20 ) - بحر منسرح - - ( 21 ) - سورهء 17 ( الاسراء ) آيهء 83 / 81